« December 2007 | صفحه‌ی اصلی | April 2008 »

January 2008بايگانی

January 2, 2008|چهارشنبه ۱۲ دی ۸۶

بازگشت

"برگرد به جایی که شکست خورده ای

رها کن جایی را که پیروز شده ای"

 

 

از مقدمه ی " گزارش به خاک يونان " نوشته ی نيکوس کازانتزاکيس ترجمه ی صالح حسينی

تنهایی

 

گفتن از تو
بيش از آنکه نشان از تعلقاتم باشد
پاسخی است به لحظه های تنهايی

و لمس حضورت...
پاسخی است به بودنم


نگاهت
اشارتی است به آرامش

و صدايت

آن تلاطمی است
که رخوت را
از سکون من می زدايد...

 

 

January 4, 2008|جمعه ۱۴ دی ۸۶

ردپای زمان را گم می کنم

 

  امشب بعد از چند دقیقه ای وب گردی خیلی اتفاقی سر از وب سایت شخصی آرش نراقی درآوردم. از پیش خیلی مختصر با  برخی از آثار و نوشته های ایشان آشنا بودم. از جمله اینکه می دانستم ازدوستان و شاگردان دکتر سروش بوده اند و در زمانی که مجله ی  "کیان" در قید حیات (مادی!) بود ایشان هم از نویسندگان آن بودند. اما امشب نکات بسیار جالب و زیبایی از ایشان را کشف نمودم. در قسمت روز- گفتارها از وب سایت شان،  تعداد قابل توجهی فایل صوتی وجود دارد که حاوی مونولوگ های ایشان می باشد در مورد موضوعات مختلف، از روحیات شخصی خودشان گرفته تا مسایل اجتماعی و حتا هنری. در واقع دلیل اینکه من ار آنجا سر درآوردم این بود که  در عنوان یکی از این روز-گفتارها عبارت "ده فرمان کیشلوفسکی" به چشمم  خورد. بلافاصله رفتم سراغ  آن و شروع کردم به گوش کردن. اولین چیزی که به نظرم رسید،  و قبلا هم درخلال  هم صحبتی با یکی دیگر از شاگردان سروش با آن  مواجه شده بودم،  شباهت خیلی زیاد صدا، لحن و کلام  آقای نراقی با دکتر سروش بود. در اینجا هم آدم خود را با همان حزن،  نظم و تسلط بر کلمات که عموما در کلام  سروش وجود دارد مواجه می بیند. و البته اگر در پس این فضای هنرمندانه ، هنر و معنا و عمق هم باشد، که در این مورد هست، می تواند آدمی راهمراه خویش بکشاند به لایه های دیگری از وجود خویش که هم طراوت دارد هم ظرافت. بویژه اینکه آقای نراقی وقتی از خودشان حرف می زنند واقعا توصیفات زیبایی از سرگشتگی وتنهایی شان به زبان می آورند که جملگی  مملوند  از احساس و تصویر. 

اما نکته ی مهمتری که از شنیدن مونولوگ های ایشان به ذهنم رسید، آشنایی و اهمیت دادن ایشان به  فضاها و مقولات مدرن از قبیل سینما و شعر معاصر و مفاهیم پیرامون این ها می باشد،  که معمولاغیبت  این مفاهیم و مقولات در آثار و بینش و کلام دکتر سروش نه تنها کاملا محسوس است بلکه شاید به نوعی یک نوع محدودیت و نارسایی در تفکر و بینش ایشان محسوب گردد. شاید قضاوت من کمی عجولانه پنداشته شود چون بیشتر بر پایه ی شنیدن همین مختصر روز-گفتار ها و تحلیل های مربوط به آن ها  استوار می باشد، اما به نظرم چندان ناصواب و نادرست هم نمی تواند باشد،  مخصوصا وقتی صحبت های بسیار کوتاه اما سنجیده  ایشان را در مورد ده فرمان کیشلوفسکی بشنویم.  و یا آنجا که برای توصیف حالات روحی خود از "چراغ های رابطه تاریکند" فروغ مثال می آورد و در مورد خویش به زیبایی می گوید که گاهی انگار " ردپای زمان را گم می کنم". با وجود اینکه درکلام آرش نراقی در نگاه اول حضور سروش است که رخ می نمایند اما با کمی درنگ ردپای هنر و تجربه ی معنوی و شخصی ایشان است کم کم پدیدار می شود و این بسیار زیباست. قطعا به بقیه ی مونولوگ های آرش نراقی  هم گوش خواهم داد  اما با فاصله و تامل بیشتر تا در مورد قضاوتی که  کرده ام بیشتر بیاندیشم.

اما در مورد ضرورت وجود برخی مفاهیم و مقولات مدرن نظیر سینما و شعر نو در بینش و آثار دکترسروش و ملموس بودن جای خالی آن ها شاید بعد ها بعد از مطالعه ی بیشتر و جمع آوری مستندات محکم مطلبی در اینجا بنویسم هرچند در حال حاضر شاید جزآنچه گفتم و مختصری دلیل و اشاره دیگر چیز زیادی برای افزودن نداشته باشم.     

  

January 7, 2008|دوشنبه ۱۷ دی ۸۶

حقیقت

مردی دانا در شهر بولونيا به من گفت: « راه رسيدن به خدا همانا داشتن زن و فرزند است، ازدواج کن!!».

اما کسانی  ديگر از جمله يک زن ديوانه و يک قديس گفتند: « اگر می خواهی خدا را بيابی، در جستجوی او مباش، گوش هايت را بگير و چشمانت را ببند! اين کاری است که ما می کنيم».

زنی مرتاض که در جنگل زندگی می کرد، در حالی که نيمه عريان بود با فريادی بلند اين چنين پاسخم داد: « عشق،عشق،عشق » و جز اين چيزی نگفت.

روزی ديگر نزد زاهدی رفتم که در غاری زندگی می کرد. از فرط گريه و عبادت به غايت ناتوان می نمود. در جوابم نصيحتی کرد که در نظرم از همه پاسخ هايی که شنيده بودم صحيح تر و دردناکتر آمد. او عصايش را به زمين کوبيد و گفت: « راهی نيست!!! » با وحشت پرسيدم پس چه چيزی وجود دارد؟

- پرتگاه

- فرياد زدم : پرتگاه؟! اين راه رسيدن به خداست؟

- بله همه ی راه ها به پرتگاه و نيستی می رسند.

اين را گفت و با اشاره خواست که تنهايش بگذارم.

      

با تمام اين حرف ها به نظرم يک يا دو بار ردی از او ديده باشم :

 يک بار ، هنگامی که مست بودم و با دوستانم در ميخانه به خوشی تن داده بوديم، کسی را از پشت سر ديدم. هنگامی که برخواست و آنجا را ترک کرد، به یقین دانستم که خود او بود که در اوج غفلتم ، حضورش آنچنان ملموس بود.

باز هم يک بار ديگر، درواقع زمستان گذشته، ردپای او را ميان برف های کوهستان يافتم. چوپانی از راه رسيد. به او گفتم : « نگاه کن: ردپای خدا ! »، خنده ای تمسخرآمیزی کرد و در جوابم گفت: « دوست فقير من تو ديوانه ای . اينها جای پاهای گرگ است که از اينجا گذشته است».

  من ساکت شدم. با خودم گفتم به اين سرکدوی احمق که همه ی مغزش پر از گوسفند و گرگ است چه می توانم بگويم؟! چگونه او می تواند چيزی بالاتر از آن را درک کند؟ من ترديدی نداشتم که آنچه در ميان برف ها می ديدم رد پای خدا بود.

سرورم فرانسيس مرا ببخش، سالهاست که در جستجوی او هستم و اينها تنها آثاری هستند که از او يافته ام.

فرانسيس  سرش را به زير افکنده و در فکر فرو رفته بود. پس از لحظه ای  آهسته گفت:

برادر لئو ، نشانی نيست، چه کسی می داند، شايد جستجوی حقيقت، خود، همان حقيقت باشد

 

بر گرفته از کتاب " جوينده ی راه حق " نوشته  نيکوس کازانتزاکيس، ترجمه بهاره صارمی، با اندکی تصحيح و تغيير

January 23, 2008|چهارشنبه ۳ بهمن ۸۶

سخنی با یک دوست

یکی از وبلاگ هایی که سعی می کنم همیشه بخوانم وبلاگ (روزنامه) سعید حنایی کاشانی "فل سفه" است. او بجز آندسته ی معدود از نوشته هایش که به نوعی مربوط به کشمکش های شخصی با برخی افراد می شود و معمولا هم، فارغ  از حقانیت و یا عدم حقانیتش درموضوع مورد مناقشه، تصویری خشن و تا حدی خودخواهانه  از او می نمایند، غالبا حرف هایی سنجیده و پرمغز و اثرگذار را با خواننده های خود به اشتراک می گذارد. بویژه اگر موضوع مرتبط با سینما هم باشد که سلیقه ی مثال زدنی و درک عمیق اش از سینما، مطلب اش را دوچندان خواندنی و آموختنی می کند. چند ماه پیش هم تعدادی برنامه ی تلویزیونی از او دیدم  که به عنوان منتقد سینمایی یا گرداننده و مجری برنامه در آن ها شرکت کرده بود که انصافا در مقایس ایران  کیفیت سخنان و اجرایش قطعا کم نظیر بود.

اما هنگامیکه سخن از سیاست و حکومت به میان می آورد به طرز عجیبی از عمق و درایت کلامش کاسته می شود. به نظر می رسد یک نوع  بی باکی و شجاعت نه چندان پخته ونگاهی نه چندان محققانه واحیانا آمیخته به عصبانیت و خستگی از شرایط سیاسی و اجتماعی کنونی ایران در اکثر نوشته های سیاسی و مذهبی حنایی کاشانی سایه افکنده باشد.

هرچند کماکان این قبیل نوشته هایش نیز می تواند خواندنی و جذاب باشد اما متاسفانه آن رندی و ذکاوت مورد انتظار در این قبیل نوشته های حنایی کاشانی کمتر یافت می شود. مطلب " عصر جوانمردی: غذای سرد انتقام " از نمونه ی بارز و اخیر این گونه مطالب او می باشد که تحلیل او از واقعه ی کربلا و مقایسه ی شرایط امام حسین با اوضاع  کنونی جامعه ی ما و نتیجه گیری هایش به رغم احساس و لطافت موجود در آن ها، جملگی نشان از آن دارند که ذکرش رفت.

 البته پر واضح است که طرح صحیح تر و جدی تر مساله، که شاید در فرصتی دیگر امکان آن حاصل آید، نیازمند مستندات و دلایل دقیق تر و روشن تری می باشد و نکات ذکر شده بیشتراز جهت اشاره و نظاره آمده است تا نقدی جدی و علمی.

لینک مطلب مورد اشاره www.fallosafah.org/main/weblog/item_view.php    

موسيقی